خرید بک لینک
در هر لحظه تصمیم میگیرم آدم دیگری باشم. این آدم دیگری بودن پیوسته به یک معنا نیست. گاهی کسی است که میرود توی دریا و برای همیشه بر نمیگردد. لحظهی بعد آدمی است که به آرامش نشسته است یک گوشه و حتماً و حکماً به بیمعنایی زندگی واقف است آنقدر که حتی مرگ هم نمیتواند وسوسهای باشد برای او. آدمی دیگر شدن شاید در واقع ممکنات همین آدمی باشد که هستیم در دایرهی تکانههای لحظه بر روح و احساسمان... نمیدانم چه چیزی درست است اما گمان میکنم که احساسات همان که همیشه به سخرهاش گرفته ایم در برابر عقل خود سبغهی ناشناختهای از عقل است. پس بیراه و نادرست نی

برچسب: آرامش,آرامش دوستدار,آرامش در حضور دیگران,آرامش درون,آرامشم تویی,آرامش اعصاب,آرامش ذهن,آرامش خاطر,آرامش چیست,آرامش شاهرخ, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 13:41

رضایت داشتم؛ از چیزی که نمیدانستم دقیقاٌ چیست؟ مثل همهی همان وقتهایی که چیز نامعلومی غمگینم میکند. انگار همان چیز نامعلوم میرود گوشهای از وجودم خودش را پنهان میکند تا من برای لحظهی یا حتی برای لحظههایی نوع دیگری از احساس را علیرغم همان شرایط یکسان همیشگی در خودم تجربه کنم. پس نمیشد گفت باید به آن دل بست. به آن احساس آرامشی که در لحظهای وجود داشت و اصلاً معلوم نبود چرا؟ عجیب است اما که اگر قضیه برعکس بود حتماً فکر میکردم که حال ناکوک ماندنی است که خوب نمیشود این لاکردارِ دل که از چیزی نامعلوم به آشوب است! واقعیت حقیقت ندارد و واق

برچسب: نشود فاش کسي آنچه ميان من و توست,نشود فاش کسی آنچه میان منو توست میلاد درخشانی,نشود فاش کسی آنچه میان من وتوست سارا نائینی,نشود فاش کسی آنچه میان من و توست سایه, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 10:43

دلت را که نمیتوانی هزار تکه کنی و هر تکهاش را یک جا بنشانی! تصمیم بگیر دختر جان! یک نه و صد آسان! میدانم، میدانم همهی درد تو در نگفتن است، همین نه که مثل یک عقده مثل یک بغض مینشیند توی تمام وجودت و خودت را نفی میکند. گاهی وقتها آدم سر هیچ دوراهی قرار ندارد فقط نمیداند که چه طور باید قدم بعدی را برداشت؟ هر بار که به خودم میگویم نمیتوانم تازه میفهمم که نمیدانم... نمیدانم چه طور؟ نمیدانم چه طور؟ نمیدانم چه طور؟...

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 10:43

کفشهایشان نو بود و من تمام مدت به این فکر میکردم که خوابم میآید. صاف نشستن، مودب بودن و با کفشهای نو مشتری را به چیزی متقاعد کردن... آیا ما مشتری بودیم؟ پیمانکار دربارهی دانش و قیمت تمام شدهی محصولات و خدماتش صحبت میکرد و من به بروکراسی میاندیشیدم. مثل حشرهای که گیر کرده باشد در یک قوطی دربستهی چند میلیمتری میخواستم سر خودم را به شیشهی قوطی فشار بدهم و بخوابم. آیا من انسان وظیفه شناسی هستم؟ وظیفه، اخلاقیات، وجدان... از واژهها خستهام... دلم میخواهد چشمهایم را ببندم و از تمام ممکنات این دنیا خوابی ابدی، خوابی آرام، خوابی بیدر

برچسب: کفش های نوزادی,کفش های نوزادی پسرانه,کفش های نوری,کفش های نوزاد,کفش های نور دار,کفش های نورانی,کفش های نوین چرم,کفش های نوک تیز,کفش های نوبوک,کفش های نوجوان, نویسنده: حمید شاکری تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 0:11

الف: غمگينم! فكر نمي كردم ازدواج خواهر كوچيكه همچين تاثيري روي من بذاره، انگار كه جاي پاي خالي يك جور حضور يا قد كشيدن كسي كه تا حد زيادي رابطه ي من براش مادرانه بوده داره استخون هام و خرد مي كنه ب: غمگينم! حرف هايي هست كه دلم مي خواد بزنمشون، اما مخاطبم اونها رو نمي فهمه، به اندازه ي تمام نفهمي مخاطبم كه من رو به سكوت وادار مي كنه غمگينم ج: غمگينم! به اندازه ي تمام امكاني كه وجود داشت تا من مادر كودكي باشم كه امسال به مدرسه برود د: غمگينم! به اندازه ي تمام غمي كه از اشتباهات من بر دوش نزديكانم خواهد نشست ه: غمگينم! به اندازه ي دوري آغوشي كه مي شد همين

برچسب: نویسنده: حمید شاکری تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 18:44

صفحه بندی